یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت

یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت


خانه‌ی ما

خدا خیرش بده آدم بی‌انصافی که ما رو اینجوری آواره کرد! هر دفعه سر ُ کله‌اش پیدا شد؛ اومد و یه نیشی زدُ اعصابمون رو خورد کرد ُ دلمون رو شکست ُ رفت. ولی هر دفعه‌ش هم یه اتفاق خیلی خوب برای خونه‌مون افتاد. این به اون دَر. [:D]

* عنوان نوشت: برمی‌گرده به موضوع «بخشش» کلی وقت گذاشتم و نوشتم در حین ویرایش بودم که شارژ لپ تاپ تمام شد. حالا دیگه خوابم میاد ولی غیرتم اجازه نمی‌ده بدون پابلیش پست برم بخوابم! :)) خلاصه مطلب این بود که این‌همه شعار مثبت اندیشی میدم از قضا بهم ثابت شد خیلی هم بی‌راه نمی‌رم و یه جورایی عین و نون ِ نیمه پر لیوان دیدن رو در آوردم من! عجالتاً به آهنگ گوش بدید.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۳
Zahra

I'll become a traveler*
if the way be yours
i wish that my destination
be related to you

[کلیک]


*عکس هفته :))


Jagga Jasoos , 2017


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۲۰:۲۷
Zahra
۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۵:۳۰
Zahra


_ یه چیزی رو در مورد خودت می‌دونستی؟

_ چی؟

_ اینکه اصلاً به چهره‌ی معصومت نمیاد اینقدر پدر سوخته باشی؛ ولی هستی. :D

_ :|

_ جسارت و شجاعت رو با هم داری.

_ اینها همه زائده‌ی یه ترس درونی گنده هستن..


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۲
Zahra



+ یادداشت پشت جلد:
«ویلت، آخرین و پخته‌ترین اثر شارلوت برونته. قهرمان داستان دختری است بی‌چیز اما جسور که زندگی کسالت بار را برنمی‌تابد و با اعتقاد کامل به فضیلت‌های اخلاقی به کام اجتماع می‌رود. ویلت روایت رنج و تلاش است برای ایفای وظیفه، گریز از بطالت‌های روزمره، و جست و جوی عشق، و نیز کشاش آدمی با سرنوشت ناشناخته.»

خانوم شارلوت برونته نویسنده‌ی خیلی خوبیه. اما چرا اینقدر به شخصیت‌های داستانش سخت می‌گیره؟ کوتاه هم نمیاد! بگو خب کل داستان فراز و فرود و دست و پنجه نرم کردن با سرنوشته؛ آخر داستان رو حداقل به شخصیت اصلیت آسون بگیر! بزار از سختی‌هایی که کشیده کام دل بگیره! مرسی اه.

+ بخش‌هایی از کتاب:

«مدت‌ها پیش بر اثر بدرفتاری‌های عقل مرده بودم، بر اثر سختگیری‌هایش، سرمای گزنده‌اش، خوراک ناچیزش، بستر بی‌گرمایش، ضربه‌های سنگدلانه‌ی بی وقفه‌اش. گاهی عقل، هنگام شب، وسط زمستان، در برف و سرما، مرا بیرون می‌کرد و من برای بقا به سراغ استخوان‌های جویده و پوکی می‌رفتم که سگ‌ها جا می‌گذاشتند. آمرانه می‌گفت که دیگر برای من چیزی در انبان ندارد...به من اجازه نمی‌داد چیزهای بهتری بخواهم...»

«خواسته بودم با سرنوشت کنار بیایم و بسازم. خواسته بودم به یک عمر خلوت و کم‌دردی تسلیم شوم تا از دردهایی بزرگ‌تر بگریزم. اما سرنوشت به این آسانی آرام نمی‌گرفت. مشیت خداوندی هم این انفعال بی‌دردسر و این آسایش بزدلانه را بر من روا نمی‌دانست.»


عکس نوشت:  کلاسیک خوانی را دوســت. اینجا وسط یه بلواره، میون چمن‌ها، نزدیک محل کار. زودتر می‌زنم از خونه بیرون که زودتر برسم اینجا و زمانی رو برای خودم داشته باشم اون وقت از ثانیه به ثانیه‌ی این وقت استفاده می‌کنم و لذت می‌برم.

پ.ن. این روزها حرف‌های گفتنیم کمتر شده حتی نصیحت‌ها و مشاوره‌هام. بیشتر می‌خونم، می‌بینم، می‌شنوم، نوعی ولع ِ سیری‌ ناپذیر. برای همین وقتی دست به قلم می‌شم صدایی میاد که " وقت طلاست بدو بریم پی کارمون! از کجا معلوم سال دیگه، ماه دیگه، اصلا لحظه‌ی دیگه چنین زمانی رو برای خودت داشته باشی؟ بی هیچ دل نگرانی ِ بزرگ و مسئولیت ِ دست و پاگیری."خلاصه که داریم وقت رو غنیمت می‌شماریم که بعداً از این اندوخته‌ها استفاده‌های کلان ببریم. می‌گن طرف یه سال سرش تو کار خودش بود بعدش از اون یه سال یه عمـــر حرف زد، داستان ماست.


۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۴
Zahra