یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت

یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت

یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

هرقدر بیشتر مرا بترسانی عمیق تر لبخند می زنم!

این پست به دلایل شخصی فقط پی‌نوشت داره:

مرسی از این دورهمی که باعث شد ترکش ِ اوضاع و احوالات نابسامان به اینجا اصابت نکنه و کار نابخردانه‌ای اعم از تخته‌کردن ِ در ِ اینجا یا بی‌توجهی در حق ِ این وبلاگ نکنم و تصمیم بگیرم بلاگر ِ بهتری باشم، بهتر از قبل!

مرسی از «حسّ ِ» خوب و آشنایی که بودن در شعاعتون داشت. از حضور داشتن در این جمع عمیقاً خوشحالم. با بعضی‌ها بیشتر و از نزدیک‌تر آشنا شدم و با بعضی‌ها از دورتر که امیدوارم قسمت باشه و در دیدارهای بعدی نزدیک‌تر بشیم. فکر کنم یکم هم روی اعصاب لیدر پیاده‌روی کرده باشم، معذرت آقا. [:D]


۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۲۸
Zahra

1.
Jina sita saath haِin
این جمله یعنی "ساده زندگی کن" با شنیدنش جَری می‌شم. دلیل خاصی هم نداره.

2.

!I shall keep you there, near my faith and belief



چند وقتیه روند زندگیم این شکلی شده: شبها رو با دستهای مشت کرده و نفس ِ عمیق کشیدن می‌گذرونم و مدام با خودم تکرار می‌کنم که می‌تونم از پسش بر بیام. امّا روزها، به وقت ِ عمل کردن به قولهای شبانه...ظهر کم نیارم عصر کم میارم. یکدفعه چشم باز می‌کنم و می‌بینم تمام زحمات شبانه‌ام دود شده و ردی ازش باقی نمونده. بعد بصورت خودکار دست به کار می‌شم، از زمین و زمان گله‌مند می‌شم، آه حسرت می‌کشم، خشمم رو می‌بلعم و با بغضی که هر آن منتظر ترکیدنه به خونه برمی‌گردم. پروسه‌ی ریکاوری که هر شب مُلزم به انجامش هستم بیشتر از اون چیزی که فکر کنی وقت و انرژی می‌بره. مسخره اینجاست که همیشه هم موفق می‌شم قضیه رو جمع کنم. این بچه‌ی خشمگین رو آروم کنم جوریکه صبح بتونه با لبخند از خونه بیرون بزنه امّا شب؛ به هنگام ِ بازگشت...دوباره با کمر ِ خمیده از زور ِ بار ِ نامرئی روی دوشش مواجه می‌شم...و این پروسه کماکان ادامه داره.
در حال حاضر تنها فعلی که ازم بر میاد؛
با دستهای مشت شده خط و نشون کشیدن و لبخند زدنه! با خودم می‌غرّم «یک روز چنان انتقامی از این روزگار بگیرم که تمام کائنات، تمام مخلوقات ِ هستی، حتی خود خدا انگشت به دهن و با حیرت به تماشا بیاستن. فقط بشین و ببین.»  این تهدیدی از روی عصبانیت نیست یه قول ِ انتقامه از کسی که دستها، پاها، بالها و کلّهم ِ وجودش بسته ست!


پ.ن. امروز شخصی یه آرزوی معرکه در حقم کرد. همون برآورده شه حـلّه! کلّ زندگی ِ دنیایی و غیر دنیاییم رو می‌تونه پیش ببره. (فراتر از اونچه که انتظارش رو دارم!)
* عنوان نوشت

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۲
Zahra

"وقتی تصمیم گرفتم رویام رو دنبال کنم، فکر کردم زندگیم مثل راه رفتن توی یه تونل تاریک بشه. ولی نمی‌دونستم قراره اینقدر تیره و تار باشه، قراره اینقدر پر از تنهایی باشه.."

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۴۵
Zahra


The point is, good enough is not enough
the hot breath running through your body will become a river
be active
dance
keep going
jump
and
Never Stop 

* جمله‌ی اول رو من اضافه کردم، بقیه‌اش داخل خود انیمیشنه.


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۰
Zahra



Father Is Strange , 2017

+ مثل اینکه دعای مادرها موقع عصبانیت ربطی به ملیت نداره! همه دخترای دنیا سر ُ ته یه کرباسن، مادرا هم. و بصورت دو سویه از دست هم حرص می‌خورن. واقعا نمی‌دونم اگر یه دختر مثل خودم داشته باشم چه طور باید زندگی کنم! [:D]
این سریال های آبکی چقدر خوبن خدایا! که مثلاً می‌خوان بگن از محبت خارها گل می شود و .. اما آیا واقعا فقط یه مشت چرت و پرتن؟ نه، نه، نه. این جور فیلم‌ها و سریال‌ها دلها رو نرم می‌کنن، احساس صمیمیت رو درونت بیدار می‌کنن و درصد امید به زندگی رو افزایش می‌دن. پس هر وقت این فاکتورها درونتون کم شد نترسید، با خیال راحت یه سریال آبکی ببینید و حالش رو ببرید. دنبال فیلم‌ها و سریال‌های سخت‌بین نباشید آدم با خودش رودربایسی نداره که، وقتی در حال نیمه هوشیار در بستر افتادی مجبور نیستی بازگشته و دانکرک ببینی که!

+ عجالتاً اگه از زندگی با خانواده خسته شدید چند سال بیاید بیرون بعد به حد مرگ مریض بشید. جوریکه حتی شب و روز تولدتون هم در بستر بیماری بیوفتید، کسی هم ازتون خبری نداشته باشه. هعی مامان کجایی که دخترت تب داره، بدن درد داره و چشماش به حد مرگ می‌سوزه. کجایی که نازم رو نکشی و با تشر بگی  "بلند شو بلند شو بزرگش نکن." !  اون موقع ست که می‌تونیم بفهمیم زندگی ِ با پشتوانه یعنی چی! وقتی شیر فلکه‌تون خراب شده باشه و همزمان از چشم و بینی و دهان چکه کنه، یکی هم نباشه که بهش غر بزنید، اون موقع بهتون می‌گم! حالا نه اینکه نمی‌دونم چیکار باید بکنم فقط حوصله‌م نمی‌شه! حال ِ زار ِ ما هم عالمی دارد اگر دانی.

+ چیز خوبی که جدیدا کشف کرده‌ام اینه که چقدر زائقه‌م به میزهای رنگاوارنگ و پر از غذاهای گیاهی و غیر گیاهی کره‌ای نزدیکه. اصلا جشن تولد یعنی فقط غذا! اول شکم رو خوشحال کنین بابا بعد بریم سراغ  باقی قضایا که اگه نبود هم نبود! من از اون غذاها می‌خوام. هشت‌پا می‌خوام، صدف زنده می‌خوام، از اون سبزیجات معروف که بهش میگن کیمچی شور که همیچین زیر دندون خرچ خرچ می کنه که دل و دنیات رو می‌خوای تسلیمش کنی! آه خدای من. [:|] امشب یه سوپ درست کرده بودم کعنهو پی‌پی بچه‌ی اسهالی؛ زردچوبه‌ای ِ خالص، البته مزه‌اش دیگه چقدر به واقعیت نزدیک بود نفهمیدم. فقط خورم. خدایا یه کاری کن فردا همه چیم درست بشه و بتونم راحت و با لذت غذا بخورم وگرنه کل کائناتت رو بهم می‌ریزم؛ حالا دیگه خود دانی. با تشکر.


پ.ن. دیگه در مورد اتفاقات اخیر بذارید هیچی نگم، معترضی باش آقا جان، در این حد جوگیر که پرچم کشورت رو در ملاء عام آتیش بزنی؟ تو رو باید چیکارت کنن آخه!؟!! در این راستا شاعر می‌فرماید درد داره، تمام داستان‌ها درد داره. درد داره، تمام رابطه‌ها درد داره. درد داره، این قصه درد داره. درد داره، این رابطه درد داره.

* عنوان نوشت: درد دارهــــــــــــه!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۴
Zahra