یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت

یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت

یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

هرقدر بیشتر مرا بترسانی عمیق تر لبخند می زنم!

Going to Start a new Path

پنجشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۵۵ ب.ظ



خواهر خانمی میگه: « تو هم مثل بِل همیشه تا دماغ توی کتاب‌ها هستی.» و من چقدر از این انتخاب خوشحال می‌شم. از بین پرنسس‌های دیزنی بِل رو خیـلی دوست دارم. چون کتاب می‌خونه. به واسطه‌ی اونها به دنیاهای ِ زیادی سفر می‌کنه و سعی داره پلی بین ِ داستان‌ها و تخیلات و زندگی واقعی پیدا کنه. دوم این که آرزوهای بلند بالایی داره، آرزوی سرزمین‌های دور و ناشناخته، ماجراها و تجربه‌های بزرگ! آخ که عاشق این نوع تفکراتم!



اسفند 92 , خوابگاه

باید آرزوها رو نوشت، بارها و بارها نوشت. تا نهادینه بشن. به اسم ما ثبت بشن. وقتش که رسید به سوی اونها سوق داده می‌شیم. حتی اگر ندونیم چه طور؟ کِی؟ کجا؟ قراره محقق بشن. این بی‌اطلاعی که باعث نمیشه دست از تصویر ساختن و آرزو کردن و امید داشتن برداریم ها؟
دو سال پیش این آرزو رو به روی کاغذ آوردم...حالا فرصتی پیش اومده بتونم مقدماتش رو فراهم کنم. برم و به دل ِ جنگل بزنم! بتازم و قصر ِ آرزوها رو پیدا کنم! می ترسم، اشتیاق دارم، قلبم محکم می‌کوبه! اصلاً یه وضعی!



موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۰۶
Zahra

نظرات  (۷)

۰۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۵۲ بادبادک قرمز
وای چقدر جالب زهرا من همیشه تو رو تو ذهنم شبیه بل تصور میکردم! البته نمیدونم شبیهی یا نه ولی تا این عکس رو دیدم فهمیدم همون شکلیه که تو تصورات من بوده. نمیدونم چرا:)اودم برات بنویسم که دیدم قبلش خواهرت گفته:).البته میدونم اون منظورش قیافه نبوده
راستی من نمیدونستم بل کتاب میخونده:)
پاسخ:
چقدر جالب بادبادک جان. ممنون خوشحال شدم. ^ ^
بِل شخصیت جالبی داشته.
اوج حسودی من اونجایی بود که دیو یه اتاق با کُـــــــــلی کتاب بهش هدیه میده! :))
:)
چقد دست خط انگلیسیت شبیه یکی از همکلاسی های منه 
نکنه خودشی؟؟ :)))
پاسخ:
اینجا خیــلی بد نوشتم، احساس شرم می کنم واقعاً :))

شاید یک روح باشیم  که در دو جسم هلول کردیم! :))
یه وقت زشت نباشه من شخصیت کارتونی مورد علاقه ندارم
یکی برام پیدا کنید
:دی


پارسال یکی دم عید گفت صندوق ارزو ها داشته باش، دوباره توهم داری میگی
برم بهش فکر کنم
(((:
پاسخ:
کارتون نمیدیدی؟
دوران کودکی چیکار می کردی؟ :D

بشین بنویس، هر چقدر هم که غیر واقعی به نظر بیاد. بذار از ذهن بیرون بیان، با نوشته شدن واقعیت پیدا می کنن.
بلا رو به شدت دوست دارم ❤️
با اینکه الان مثل اون دوران که می دیدنش دهنم بوی شیر نمیده، فانتزی هاشو دوست دارم.
ادمی زندست با رویاهاش ❤️
پاسخ:
سلام دوست.

عاشق همین فانتزی هاشم!
اینقدر فانتزی بافت که تونست همچون ماجراجویی رو تجربه کنه دیگه :))
جالب اینه که من العان بیشتر میفهممش! اون موقع فقط می فهمیدم یه دیو و یه دلبر هست که با هم ازدواج می کنن! العان شخصیت ِ بلاّ رو میفهمم. خود ِ خود ِش رو.

با رویاهاش. تصاویر ذهنی ش و امید رسیدن بهشون. بلاخره یه روزی.
مادر بزرگم می گفت آرزوهات رو بنویس.
سال هاب عد که دوباهر بخونیش میبینی که چقدر از اون ها هم فراتر رفتی!

پاسخ:
دقیقاً. درست می فرموده اند.
ممکنه یهو به خودت بیای و ببینی بهشون رسیدی و حتی ازشون رد شدی بدون اینکه بدونی!!
۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۲۱ آدرینا عظیمی
به قول یه نفر "چه خوش موج" :)

خوندن همچین پست هایی مثل پاگرد توی راه پله ست. یه ایستگاه برای نفس تازه کردن و نگاه کردن به پله های باقی مونده و دیدن اونچه که پشت سر گذاشتی و ... در نهایت با لبخند راه رو ادامه دادن. پر انرژی هم ادامه دادن :)
پاسخ:
چقدر خوب وخوشحال کننده. منتقل کردن موج مثبت به دیگران هم سخته هم بسیار ارزشمند.
تشکر از شما دوست عزیز ^ ^
Like
پاسخ:
^ ^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">