یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت

یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت

یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

هرقدر بیشتر مرا بترسانی عمیق تر لبخند می زنم!

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

استفان لِواین، می گوید جهنم، خواستن این است که جایی باشی که اینجا نیست. اینکه از جایی که العان هستی، راضی نباشی و بخواهی که جای دیگری باشی. بودن در همین جایی که هستیم اجتناب ناپذیر است، ولی دائم بی تابی می کنیم که جایی دیگر باشیم، و این بی تابی واژه ای دیگر برای عدم پذیرش است.
به این می گویند زندگی در جهنم : امتناع از دوست داشتن به این دلیل که می خواهید آخر بازی آن چیزی نباشد که هست. خواستن زندگی، متفاوت از چیزی که هست.
به این کار، ترک کردن بدون ترک کردن هم می گویند. مردن قبل از اینکه بمیرید. این، گونه ای از مرگ تدریجی ست. عاشق نمی شوید، چون می ترسید عشق تان به شکست منجر شود، به این ترتیب، قبل از اینکه عشق را تجربه کنید، خودتان را خورد می کنید. آیا نام دیگری هم برای این الگوی رفتاری سراغ دارید؟ بله، وسواس.

زن، غذا و خدا / جنین راس / ترجمه آراز ایلخچویی/ نشر آموت


پ.ن.1 "بودن در جایی که هستیم اجتناب ناپذیر است" عدم رضایت و تقبّل دو موضوع جدا هستند. ناراضی بودن بدون ِ قبول ِ وضعیت ِ موجود باعث ِ تحلیل ِ انرژی می شود. اما قبول ِ وضعیت در واقع یک اقدام هوشمندانه ست. تقبّل یعنی دست برداشتن از دست و پا زدن و آرام گرفتن. بعد از این مرحله مغز به کار می افتد و راه حل  ارائه می دهد و این یعنی توانایی ِ تغییر ِ وضعیت ِ موجود با چاشنی ِ اندکی صبر.

پ.ن.2 خوندن این کتاب رو به افرادی که دست از «فرار کردن» برداشته اند یا حداقل تصمیم ش رو دارند پیشنهاد می کنم بعلاوه کسانی که در رژیم های غذایی هستند.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۴۵
Zahra

دل ِ احساساتی یک چیز است؛ مغز ِ احساساتی یک چیز دیگر. احساس داشتن دل جزء خلقتش محسوب می شود و طبیعی ست [البته«با احساس بودن ِ دل» هم با «احساساتی بودن ِ دل» فرق دارد و بحثی جداست.] مغز که در طب سنتی به «دِماغ» معروف است کارش چیز دیگریست. باید بتواند منطق را به کار گیرد، ورودی ها را تجزیه و تحلیل کند، برچسب بزند، مموری بسازد و ..  می توان احساساتی بودن دل را پذیرفت اما احساساتی بودن مغز را نه چون اگر مغز همه چیز را با احساس بسنجد واویلاست!! ..چه بسا حتی بدون ِ حلاّجی کردن؛ احساسات ِ خام روانه ی دل می کند موتور ِ دل برای شناسایی ِ این احساسات بیشتر و بیشتر کار می کند و بعد از مدتی مستهلک می شود! این پدیده ی هولناک را می توان «منطق ِ احساساتی» خواند کعنهو بچه غول ِ بی زبانی میماند که خود را هم طراز ِ حس ِ ششم می داند! این چنین دو عضو از روئسای ِ بدن معیوب می شوند و مخلّ ِ آسایش. در این مرحله فرد به یک چرخه ی معیوب گرفتار شده است که مدیریت آن گاو نر میخواهد و مرد ِ کهن!!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۰۷
Zahra
 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۱۷
Zahra

+ اگر کسی بپرسه: ترم ششم چه طور معل الف شدی می گم :
«با عنایت خداوند، توسل به اهل بیت و این آهنگ watch «Tum Hi Ho Bandhu - Cocktail 2012
متن آهنگ ش رو دوست داشتم. به این نتیجه می رسیدم؛ ما فکر میکنیم اونها فقط میرقصند..اما حتما حرفهایی هم برای گفتن دارند.
صبح زود با این آهنگ بیدار می شدم کمی تکون وکون می خوردم بعد صبحانه و بعد هم پیش به سوی کتابخانه.




ای دوست، من دنیا رو رها کردم و به سمت ِ تو اومدم ، عشق رو به من یاد بده.
تا وقتیکه دوستانم از من مراقبت می کنند از چیزی نمی ترسم
چرا باید به این دنیا اهمیت بدم؟
ای دنیا سعی کن من رو پابند کنی
اما من به این دنیا تعلق ندارم!


+ اگر کسی بپرسه: چه طور امتحان علوم پایه رو در دانشگاه رتبه آوردی؟ می گم:
«با عنایت خداوند، توسل به اهل بیت و شو هندی!!»
برنامه به همون منوال قبلی..:D

+ اگر کسی بپرسه خب چه طور ترم هفتم معدل ب شدی می گم :
«با عنایت خداوند، توسل به اهل بیت.. اما داشتم زبان هندی یاد می گرفتم!! :)) »
حالا نه به این شدت.. اما این ترم علاوه بر درس خوندن؛ سرم جاهای  زیاد ِ دیگه ای گرم بود.. از جمله کار کردن و زبان. البته هنوز معدل ها نیومده اما مطمئنم که این ترم الف بشو نیستم :|


پ.ن.1 : به حول و قوه ی الهی ترم تمام شد و تابستانی 25 روزه خواهیم داشت! :))

پ.ن.2 : هیچوقت جزوه نویس ِ خیلی خوبی نبوده م، چون حوصله ش رو ندارم.. معمولا خوب شروع می کنم ولی افتضاح به پایان می میرسونم. اما «خلاصه بنویس» خیلی خوبی هستم! اون روز وقتی توی دست 88% بچه های کلاس قبل از امتحان خلاصه هام رو دیدم یه حس ِ خوب ِ خوب ِ خوبی بهم دست داد.
پ.ن.3 : ترم پیش درس ایمونولوژی رو شدم 19.5. استاد سخت گیری داشت که سازش در نمره ها راسته ی کارش نبود. وقتی نمره م رو دیدم و فهمیدم خود ِ خودم این نمره رو از اون استاد ِ سختگیر گرفته؛ این 19.5 ارزشش حتی از 20 های کارنامه م بیشتر و شیرین تر بود.
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۲۴
Zahra

امروز تقریبا؛ با صمیمی ترین دوستم قطع رابطه کردم. خلاصه ی مطلب.
ما سرگذشت جالبی در کنار هم داشتیم... در باریک ترین و حساس ترین اوقات زندگی به داد ِ هم رسیده بودیم، اتفاق ها از سر گذرانده و در شهری غریب زندگی ای ساخته بودیم، در کنار ِ هم؛ به کمک ِ هم.

ازدواج کرد.. حالا دو خیابان آن طرف تر از ما زندگی می کند اما از امروز قرار بر آن گذاشتیم که به جز دانشگاه در جایی دیگر هم را نبینیم، نه او بیاید نه من بروم و نه با هم جایی برویم.. تمام. 
انگار نه انگار که روز عقدش به شوهرش گفته بودم نگاه به 8سال اختلاف سنی ِ ما نکن.. رابطه مان چیزی ست شبیه به رابطه ی مادر فرزندی! آن موقع فکر می کردم من باید در زندگی ِ او باشم و او هم.. درست؛ زندگی ِ او تغییر کرده اما تاثیر چندانی در رابطه ی عمیق ما نخواهد گذاشت..
اما اشتباه می کردم و به خاطر این اشتباه و اتفاقات ِ بعدش و حس های بد ِ بوجود آمده، از شوهرش که در نظرم او را مانند اختاپوسی به چنگ گرفته بود تقریبا متنفر شده بودم.. چرا که مسبب ِ پیش آمدهایی خیلی بیشتر از چیزی که باید می بود بود. و از اینکه آنقدر در زندگی ِ او قدرت دارد بدم آمده بود..بدم آمده بود ..
فهمیده بودم.. ناراحت شده بودم.. از خودم عصبانی شده بودم که چرا ناراحت شده م؟!به درک!! اما بعد از کمی به خودم حق دادم.. مگر او برای من مهم نبود؟ اگر بود پس این تظاهر به نبودن چه بود دیگر؟ صدایی در درونم می گفت تو حق داری ناراحت باشی اما متنفر نباش. چرا که او مرد ِ خوبیست.. خوشبخت ش می کند..

ما هر دو به یک نسبت در زندگی ِ هم آمده بودیم که یکدیگر را برای ورود به مرحله ی دیگری از زندگی آماده کنیم و چه خوب از پس وظیفه مان بر آمدیم. من پشیمان نیستم .. احتمالا او هم نباشد چون تا آنجا که در توان داشتیم برای ِ هم بوده ایم..
یادم در گذشته و خاطراتمان پروازمی کند.. زمستان ِ گذشته که دوران نقاهتِ یکی از سخت ترین بیماری های تمام عمرم را میگذراندم، خانواده اطلاع نداشتند و او شب تا صبح بر بالینم بیدار نشسته بود... آن روزهایی که می رفتیم کتابخانه ی شبانه روزی و تا خود ِ صبح آنجا می ماندیم... آن روزی که برای تولد همسرش کیک پختم، با شمع و کلاه تولد ِ بچه گانه برده بودیم به محل کارش و غافلگیرش کرده بودیم. خوشحالی و برق ِ چشمانش از آن فاصله مشخص بود.. میخندیدم و آهنگ ِ بارون ِ گروه آریان را برای خودم زمزمه می کردم.
"بیا تا بارون باشیم..
تا که از غبار غم ها کنیم دلها رو
تا که از عاطفه سیراب کنیم گل ها رو
تا مث ِ رنگین کمونا موقع ِ رفتن ِ بارون توی آسمون دل ها بمونن خاطره هامون..." *
[کلیک]


+ من به قانون خلاء اعتقاد دارم. حالا که او از زندگی ِ من رفته و جایش خالی شده، جایگاه ش را فرد ِ دیگری پر خواهد کرد. فرد یا افرادی جدید با روحیاتی جدید و تجربه ای جدید.. آری .. آدم ها در زندگی مان می آیند و می روند و این رسم روزگار است.

این بار امّـا؛ یادم باشد.. قدر ِ آدم هایی که به زندگی ام می آیند را بیشتر بدانم..در درون م ارزش ِ بیشتری برایشان قائل باشم و تا جایی که می توانم از لحظات ِ با آنها بودن استفاده کنم.. لمس شان کنم، حسشان کنم!.. چرا که این زندگی پیش بینی نشده ست.. چشم باز می کنی و میبینی آدمی که تا دیروز در یک قدمی تو بوده حالا آنقدر فاصله دارد که انگار... که انگار هیچ گاه در زندگی ِ هم وجود ِ خارجی نداشته اید..فقط ماند آن حس های ِ خوب.. آموزه ها و خاطرات؛ برای همیشه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۲۴
Zahra




۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۶
Zahra

آدم های سحرخیز دقیقا کامروا هستند؛ و این یک شعار نیست. البته تغییر سبک ِ زندگی ِ جغدی به  زندگی ِ خروسی هم کار ِ چندان ساده ای نیست!

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۱۸
Zahra

«هدف هنر سوق دادن انسان به سوی خشنودی نیست و برای این به وجود نیامده است که به شما احساسی بدهد یا احساسی بگیرد، ذهنتان را کسل رده و شما را به خواب ببرد، بلکه کار هنر این است که درون انسان را سرشار از زندگی کرده، ذهن او را فعالتر و قابلیتها، قدرت درک و آگاهیهایش را گسترش دهد. »
امروز مطلبی رو در اینترنت دیدم به اسم "هنر شنیدن موسیقی"[کلیک] و نهایتا با خودم به نتایج زیر رسیدم:

سه نوع گرما داریم
گرمای ِ آفتاب....5 امتیاز
گرمای ِ غذا......1 امتیاز
گرمای ِ انس...20 امتیاز
گرمای ِ انس یعنی حسی که مستقیما اثرگذار روی روح و جان آدم باشه. محبت.. دعا و مناجات..حتی خواندنی ها، دیدنی ها و شنیدنی ها هم جزء این دسته هستند. چون هرکدوم می تونند گرمای ِ فوق العاده ای ایجاد کنند. مثلا خیلی از آدم هایی که قطع عضو و معلول می شند اما قوی تر به زندگی برمی گردند گرمای ِ انس در اونها اثر کرده.

آیا واقف به چیزهایی که اینطور مستقیم اثرگذار روی ِ وجود ِ ما هستند هستیم؟ خیلی روی منبر نمی رم چون خودم هم هنوز با این مسئله و نوع هندل کردن ش درگیرم فقط دو نکته ی قابل توجه :

1. حواسمون باشه چی گوش می دیم! آیا گوش دادنشون چیزی به ما اضافه یا کم می کنه؟ به این سوال جواب بدیم شاید بتونیم کمی "گزیده تر " عمل کنیم.

2. به ریتم ِ آهنگ ها توجه کنیم. بلافاصله بعد از یک آهنگ با ریتم تند (بهشون لقب بنگ بنگ داده م)  یک آهنگ ملایم گوش ندیم. چون یکی شون سمپاتیک رو فعال می کنه یکی پاراسمپاتیک رو، این بی نظم گوش دادن ِ آهنگ ها اعصاب رو دچار سنگ کوپ می کنه! العان کله داغه و نیروی ِ جوانی حاکم بر بدن هست خودش رو نشون نمی ده.. کافیه کمی از میانسالی بریم جلوتر!!...



پ.ن. البته لازم به ذکر است که خود ِ نویسنده در حین نوشتن ِ این پست در حال گوش دادن به آهنگ بندری بوده!!! [کلیک]

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۴۷
Zahra

وقتی آنونس فیلم رو دیدم فکر نمی کردم بتونم با بازیگرهای ِ اصلی ارتباط بقرار کنم اما کمی که داستان به جلو رفت جذب شخصیت آدلاین شدم! یک نوع حس ِ "اطمینان" از شخصیت ش به بیننده القاء میشه. نمادی از خانوم های جذاب ِ مستحکم.


The Age Of Adeline / 2015

+ جایی از فیلم هست که الیس با تلفن صحبت می کن، سعی در انجام معامله ای به زبان پرتغالی داره اما نمی تونه. آدلاین در حالی که ظرف حاوی صبحانه رو به دست الیس میده؛ تلفن همراه ش می گیره؛ با لبخندی حاکی از اطمینان ِ به خود و قدم هایی محکم به سمت ِ آسانسور حرکت می کنه و به زبان پرتغالی معامله رو انجام می ده! شاید تعبیر ِ این سکانس در ذهن ِ من اینطور بوده باشه اما همین یک سکانس کلی فکر کردم.
پس ِ ذهن م در آینده خودم رو اینجور خانومی با این وقار و استقامت تصور می کنم. از اون دسته خانوم هایی که زندگی رو سر زنده نگه می دارند و در عین حال احساس ِ آرامش و امنیت رو به اطراف شون ساطع می کنند.

پ.ن. نقد های فارسی ش رو خوندم خیلی جالب نبود. [کلیک]

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۴۸
Zahra

_ چیکار می کنی؟

_ هندی یاد می گیرم.

_ خودت؟

_ خودم!

_ چرا؟

_ میخوام علاوه بر متخصص زنان و زایمان شدن، برم هند؛ ستاره شناسی بخونم و بشم یکی از بزرگترین مشاورین ِ نجومی ِ دنیا!! :D


* عنوان نوشت: رویای ِ من.


پ.ن.1 مادر خانومی میگه:«چه طور تو رو شوهرت بدم با این اهداف و آرزو های عجیب و غریب ت؟!»
من هم در جواب می گم:«نمی گم که ازدواج نمی کنم! چون تشکیل خانواده دادن رو دوست دارم.. نفوس ِ بد هم نمی زنم؛ امیدوارم اونی که میخواد در این جایگاه قرار بگیره با شرایط ِ من هماهنگ باشه، برای اهداف و آرزو هام احترام قائل باشه، ذوق داشته باشه و حتی در رسیدن بهشون کمک هم کنه!» و در نهایت اضافه می کنم:«مثلا خودش در سال های آینده من رو ببره هند در موسسه های معتبر ستاره شناسی ثبت نام کنه!» [:D]

پ.ن.2 همزمان شو هندی هم نگاه می کنیم. [فــــاز متر!! :D]


Gunday,2014



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۵۰
Zahra