یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت

یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

کدوم فیلم بود یا سریال نمی‌دونم، دخترک به جاده باریک و سختی رسیده بود و با عصبانیت می‌گفت: «من همیشه دختر خوبه‌ی داستان بودم، نه الکل می‌خوردم نه مواد می‌کشیدم نه شب‌ها بیرون می‌موندم چرا به اینجا رسیدم؟!»
.
.
.
همون‌قدر که به اصطلاح بد بودن باعث عذاب وجدان میشه؛ خوب بودن ِ غلیظ هم وجدان رو به درد میاره. باید جواب‌گو باشیم در قبال خودمون که باعث شدیم وجودمون به پخمه بودن میل کنه!
همون‌قدر که در قبال رد کردن ِ خطوط  ِ مرزی مسئولیم؛ از نشکستن ِ حدهایی که اسماً و رسماً در بندشون هستیم مسئولیم. ما در قبال ِ جوانی‌مون مسئولیم. آیا درست تجربه اندوخته‌ایم؟ یا فقط حد بوده و مرز؟

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۵۵
Zahra

1. بنجامین فرانکلین در زندگی نامهی شخصیش درمورد پروژه‌ای جسورانه و دشوار برای رسیدن به تکامل اخلاقی صحبت می‌کنه. سیزده فضیلت اخلاقی که می‌خواسته در خودش پرورش بده (مثل میانه‌روی، سکوت، فروتنی، آرامش، عدالت، پاکیزگی و ...) رو شناسایی کرده و هر روز برای تمرین این فضیلت‌ها به خودش نمره می‌داده جوری که هر هفته میزان پیشرفتش مشخص بشه. [از کتاب پروژه شادی از گریچن رابین]

خب هر کدوم از ما از وقتی که پشت لب مون سبز شده و فهمیدیم می‌خوایم به کجا برسیم، چی می‌خوایم چی نمی‌خوایم ممکنه چندین بار از این جور حرکات زده باشیم، با شور و شوق دودو تا چارتا کرده باشیم، خواسته باشیم تخته گاز بریم جلو تا بلاخره به یه جایی برسیم. آخرین برنامه‌ی مُدون و جدی ِ من که سفت و سخت پیگیرش بودم برمی‌گرده به دی‌ماه (کلیک). در دو هفته، 11 ساعت کتابخوانی که شاید 3 الی 4 ساعتش در خونه و کتابخونه بود و بقیه‌اش در راه اتفاق افتاده بود. العان که چند ماه از اون موقع گذشته می‌تونم تاثیرات ِ این برنامه که مکمل و حسن ختام ِ ورژن‌های قبلیش بود رو کاملاً در زندگیم حس کنم. مثلا قبلاً اگر در راه‌ها و مسیرها درصد ِ آهنگ گوش دادن به کتاب خوندم شاید 80 - 20 بود، حالا که وارد شرایط جدید شدم و خیلی بیشتر از قبل در راه هستم، نسبت ِ آهنگ و کتابم شده 55 - 45. پیشرفت بسزایی بوده!


2. به بهانه‌ی هشتگ  #تو_مسیر_بخونیم


من برای او لالایی می‌خونم او برای من.*

ایستگاه خودم یکی مونده به آخر هست اما همیشه تا آخرین ایستگاه میرم چون از یک سوم آخر ِ مسیر اتوبوس تقریبا خالی میشه و در اون خلوت با پنجره‌های چهارطاق باز؛ چنان حس ِ خنک و دلچسبی جریان داره که دل کندن از صندلی‌های ِ سفت و سنگیش حتی سخت به نظر می‌رسه! 

*اینجا یه دور برگردون بود و آقای راننده چنان پیچ ِ پر شتابی زد که نزدیک بود من و کتاب و مایتعلقاتم پخش زمین بشیم و لالایی از سرمون بپره! :))

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۴
Zahra



کی می‌دونه ما چه‌طور به اینجا رسیدیم و چه چیزهایی رو پشت سر گذاشتیم؟

پ.ن. اون روز استاد به خانمی که سال‌ها از خشم نسبت به زندگی و آدم‌هاش پُر بود و این عصبانیت باعث شده بود کانال ِ عصبی ِ دستش تنگ بشه و حتی نتونه اون دست رو از نیمه بالاتر بیاره می‌گفت: «این تویی که داره درد می‌کشه و ممکنه دستت دیگه به حالت عادی بر نگرده. این تویی که در نهایت از این خشم ِ درونی آسیب می‌بینه. این زندگی مال ِ توئه، این کار، این خانواده و دوستان مال ِ تو هستن، به تو داده شدن که بتونی باهاشون کنار بیای اگر نتونی؛ خودت ضرر کردی.»

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۰۷:۵۹
Zahra

گذری زده بودم به آهنگ‌های قدیمی.

One Thing  ِ گروه ِ One Drection رو گوش می‌دادم و در افکارم غوطه‌ور بودم. به آخر آهنگ که رسیدم یاد چیزی افتادم و دوباره پلی کردمش.

Get out, get out, get out of my head
and falll in to my arms instead
i don'r, i don't, i don't know what it is
but i need that one thing

و من با خودم می‌خوندم : نمی‌ونم اون چیه اما من به اون یک چیز احتیاج دارم.

Get out, get out, get out of my mind
come on, come into my life

از ذهنم خارج شو و به داخل ِ زندگیم بیا.. دراز می‌کشیدم، پاها رو می‌نداختم رو هم و به سقف خیره می‌شدم و با خودم می‌گفتم بیا بیا بیا! یکدفعه برق از سه فازم پرید! و حالا؟ وایی... من العان اون یک چیز رو در زندگیم دارم!
 آره!! من دارمـــــــش! اون چیزی که می‌خواستم اما اون موقع‌ها نمی‌دونستم کیه، چیه، چه جوریه؟! اما ایمان داشتم که هست.   العان پا گذاشته توی زندگیم. حتی خیلی بزرگتر و غیرمنتظره‌تر و شکوه‌مندتر از چیزی که می‌تونستم فکرش رو بکنم. نکته اینجا ست، آره... با روکشی از مشکلات ِ بزرگتر و جبر ِ چند برابر زندگیم رو احاطه کرده. امـّا من العان دارمــــــــــش!!

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۲
Zahra

هیچ وقت نگفتم که می‌خوام فقط یه پزشک باشم. اگر زندگی ارزشش اینقدر بالاست، اگر فقط یک بار بیشتر نیست، باید یه چیزی باشه خیلی بزرگتر از این حرف‌ها. خیلی خیلی عمیق‌تر. چیزی که تجربه‌ها درش نهفته باشه، پُر باشه از دیدن ِ نادیدنی‌ها و شنیدن ِ ناگفته‌ها! برای همین روز به روز به عنوان اضافه می‌شد! زهرا خانم، طبیبه‌ی حکیمه‌ی منجمه‌ / نویسنده / مسلط به چندین زبان از جمله فارسی، انگلیسی، هندی، عربی، فرانسوی و ... / خیاط و آشپزی ماهر.
تبصره: به این‌ها دختر، همسر، مادری شاد و موفق، بعلاوه‌ی دنیادیدگی و کمی تجارت هم اضافه شه!
می ترسم عمر ِ قطارم کفاف ِ اینهمه واگن رو نده! :)) و خدا می‌دونه خود اینها هزاران زیر شاخه دارن! با این حجمه‌ی خواسته‌ها و آرزوها عاقلانه ست نشستن و غصه خوردن؟



Spreading like a fatal virus
Asia, US, Korea, Euro, South America
I hear the loud cheer in the night
The roof, The roof is on fire

We Hurricane


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۱
Zahra


کی هامیونگ* خانواده‌ش رو به واسطه‌ی خبرنگارها از دست داده بود، پدرش متهم و بدنام شده بود و مادرش زیر فشارهای موجود خودکشی کرده بود و خودش مجبور شده بود باقی عمرش رو با اسم و مشخصات جعلی زندگی کنه. برای سال‌ها نسبت به اخبار و حتی اسم خبرنگار احساس تنفر داشت. همچین شخصی خودش رو میندازه توی آتیش، میره که خبرنگار بشه! چون می‌دونه از بیرون نمی‌تونه چیزی رو تغییر بده. اگر بخواد انتقام بگیره و حقیقت رو به همه‌ی مردم بگه لازمه که جزئی از اون مجموعه باشه.

حتماً می‌دونید چقدر سخته، آدم در شرایطی قرار بگیره که ازش متنفره، با آدم‌هایی سر ُ کار داشته باشه که ازشون متنفره، کارهایی انجام بده که با حس ِ تنفر همراهه!  [العان مشخصه در روزهای من چقدر تنفر جریان داره؟]
آیا ممکنه نتیجه‌ی این همه تنفر الزاماً تنفر نباشه؟ می‌تونه رضایت بخش باشه؟ بله. از داخل ِ این لجن زار می‌تونه نیلوفر آبی رشد کنه. وقتی وارد ِ چنین شرایطی بشیم  این نزدیکی می‌تونه پیامدهای خوب و جالبی داشته باشه. می‌تونیم بریم اونجا و جواب سوال‌هامون رو پیدا کنیم. می‌تونیم چیزهایی رو کشف و از فهمیدنشون شگفت زده بشیم. و در اون فضایی که برامون خفقان‌ آور بود شاید رضایت و شادکامی رو پیدا کنیم! حتی این نظریه وجود داره که که نزدیک شدن به اشخاصی که ازشون متنفریم و شناختنشون ممکنه منجر به ایجاد حس دوست داشتن و احترام بشه.

* Pinocchio


قاصدک از راه رسید و در زد.


۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۴
Zahra

بعضیا هستن که چنان در لاک ِ دانای کل فرو رفته‌ان که اگر خدا هم بیاد پایین بگه حقیقت چیز دیگه‌ایه و بنده‌ی من در مسیر ِ درستی حرکت می‌کنه قبول نمی‌کنن. حالا وقتی زندگی چندین نفر بسته به قضاوت چنین آدم‌هایی باشه فاجعه ست. چه انسان‌هایی که قربانی حقیقت‌های دست‌ساز  و کشکی و دوغی ِ این افراد نمی‌شن. چه کار میشه کرد؟ با سنگ به سینه زدن و خون گریه کردن چیزی درست نمیشه. لازم نیست از تیررس نگاهشون خودت رو قایم کنی مبادا پرشون به پرت بخوره. باید بگردی دنبال برگ برنده! وقتی وزنه باشی وقتی سنگین باشی حتی اگه توجهشون هم جلب شد کاری از دستشون بر نمیاد. با اطلاعات، دانسته‌ها و مهارت‌ها. اونقدر پُر مثل اون برگه‌ی A4 امتحانی که اگه بتکونیش واژه‌ها ازش لبریز می‌شن و خودشون به زبون میان. اینجور مدعی‌ها به زانو در میان.
اینجاست که تک تک ثانیه‌های جوانی معنا پیدا می‌کنه. می‌تونه با آه و ناله و حسرت بگذره، امّا می‌تونه در عین سخت بودن پرُبار بگذره. جایی خوندم که می‌گفت فراگیری ِ چیزی در جوانی مثل حک کردن اون روی لوح زرین می‌مونه. استفاده کردن از این فرصت ِ خدادادی هنره.


جنگ؛ جنگ ِ عمله! ,  اردیبهشت ِ 95


پ.ن. این سری تفکرات سه قسمت داره. نظرات رو ان شاء الله با هم تایید می کنم.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۲
Zahra




! Becauce i am gonna make the world a better place


اینجا یک قاعده حاکمه، اینکه اگر قاعده رو نشناسی باختی! قانون عصر جدید، دهکده‌ی دنیا که درش شکار و شکارچی در کنار هم زندگی می‌کنن. اگر با روش‌های کهنه بازی کنی باختی. باید یادبگیری دختر! هر شرایط خصوصیت، خاصیت و قلق ِ خودش رو داره، همراه با جسارت؛ زیرکی می‌خواد شناسایی موقعیت و سنجیدن زوایای ِ کار. اگر قراره با یه جنایتکار ِ غول‌پیکر مبارزه کنی اشکالی نداره، چه عیبی داره که تو یه خرگوشی و اون نرّه‌غول؟ از خاصیت ِ پرش ِ پاهای خرگوشیت بهره ببر، از امکانات موجود در چارچوب مسابقه نهایت ِ استفاده رو کن و بووووم، بوسیله‌ی خودش ضربه فنیش کن! به این می‌گن رقابت منصفانه در عصر ِ جدید. پس مهم نیست اگر خرگوش بامزه‌ای باشی در دنیای ِ بزرگ ِ درنده‌خوها، اگر واقعاً هدفت این باشه که دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنی؛ موفق می‌شی!


* عکس نوشت: 

پدر: هیچ وقت یه خرگوش پلیس نشده!

مادر: نه.

پدر: خرگوش‌ها از این کارا نمی‌کنن.

مادر: هرگز.

پدر: هرگز.

جودی: خب.. پس فکر کنم من قراره اولیش باشم.


+ بخوانید.


۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۶
Zahra