یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت

یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

به نام آنکه جان را؛ فکرت آموخت

یادگاری که در این گنبد ِ دوّار بماند

هرقدر بیشتر مرا بترسانی عمیق تر لبخند می زنم!

۴۶ مطلب با موضوع «در دنیای ما» ثبت شده است

این پست به دلایل شخصی فقط پی‌نوشت داره:

مرسی از این دورهمی که باعث شد ترکش ِ اوضاع و احوالات نابسامان به اینجا اصابت نکنه و کار نابخردانه‌ای اعم از تخته‌کردن ِ در ِ اینجا یا بی‌توجهی در حق ِ این وبلاگ نکنم و تصمیم بگیرم بلاگر ِ بهتری باشم، بهتر از قبل!

مرسی از «حسّ ِ» خوب و آشنایی که بودن در شعاعتون داشت. از حضور داشتن در این جمع عمیقاً خوشحالم. با بعضی‌ها بیشتر و از نزدیک‌تر آشنا شدم و با بعضی‌ها از دورتر که امیدوارم قسمت باشه و در دیدارهای بعدی نزدیک‌تر بشیم. فکر کنم یکم هم روی اعصاب لیدر پیاده‌روی کرده باشم، معذرت آقا. [:D]


۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۲۸
Zahra


The point is, good enough is not enough
the hot breath running through your body will become a river
be active
dance
keep going
jump
and
Never Stop 

* جمله‌ی اول رو من اضافه کردم، بقیه‌اش داخل خود انیمیشنه.


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۰
Zahra

خانه‌ی ما

خدا خیرش بده آدم بی‌انصافی که ما رو اینجوری آواره کرد! هر دفعه سر ُ کله‌اش پیدا شد؛ اومد و یه نیشی زدُ اعصابمون رو خورد کرد ُ دلمون رو شکست ُ رفت. ولی هر دفعه‌ش هم یه اتفاق خیلی خوب برای خونه‌مون افتاد. این به اون دَر. [:D]

* عنوان نوشت: برمی‌گرده به موضوع «بخشش» کلی وقت گذاشتم و نوشتم در حین ویرایش بودم که شارژ لپ تاپ تمام شد. حالا دیگه خوابم میاد ولی غیرتم اجازه نمی‌ده بدون پابلیش پست برم بخوابم! :)) خلاصه مطلب این بود که این‌همه شعار مثبت اندیشی میدم از قضا بهم ثابت شد خیلی هم بی‌راه نمی‌رم و یه جورایی عین و نون ِ نیمه پر لیوان دیدن رو در آوردم من! عجالتاً به آهنگ گوش بدید.

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۳
Zahra

حال دادم به خودم و موقع درس خوندن عود ِ قهوه روشن کردم، کمی که گذشت کم کم قلم رو زمین گذاشتم و کاملاً محو شدم. چه طور می‌تونه اینطور با ایثار بسوزه برای اینکه بوی خوشی در فضا پخش کنه. بالاتر و مهم‌تر از اون؛ سوختنش باعث رهایی ذراتیه که درونش حبس شده بودن! با نگاه رد ِ دودش که آزادانه پیچ و تاب می‌خورد و با سرعت به سمت بالا می‌رقصید رو دنبال می‌کردم و در این فکر بودم که این ذرات وقتی در کنار هم آزاد می‌شن عجب بی‌نظمی ِ با نظم ِ بی‌نظیری دارن. هر قسمت از نوار  ِ دود در شکل خاص خودش چارچوب و بعضاً قرینه داره و وقتی بالاتر می‌ره فاصله‌‌شون از هم بیشتر می‌شه و آماده می‌شن برای جدا شدن از هم و رهایی ِ انفرادی. نمی‌تونی ازش چشم برداری چون اگر پلک بزنی دیدن قسمتی از نوار دود رو از دست می‌دی و همچنین نمی‌تونی حرکت و شکل ِ بعدی که این ذرات موقع آزاد شدن به خود می‌گیرن رو حدس بزنی! یعنی ساختار ِ قسمتی از یک عود ساده چه طور می‌تونه این طور خلاقانه باشه؟! مجذوب شدم..

.

.

.

تا صبح می‌تونم به این حرکت خیره بشم و فلسفه ببافم. عود تمام شد و چشمام سنگین شدن درحالیکه درسی که به بهانه‌ش عود روشن کرده بودم هنوز تمام نشده! :|


*عنوان نوشت: این مرد 51 ساله خجالت نمی‌کشه ادای جوانان نوپا رو در میاره؟ جان جان! :))


۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۰۲:۴۰
Zahra


صبر و تحمل دو تا فعل هستن که در یه شاخه دسته‌بندی میشن اما تفاوت‌های زیادی با هم دارن.



«تحمل کردن» یعنی حمل کردن بار. که معمولاً بار سنگینی از نارضایتی‌های گوناگون در زندگیمون هست. انگار با دست‌های بسته و بدون اراده داری باری رو به دوش می‌کشی. شاید حتی نمی‌دونی از کجا اومد و کِی اینقدر زیاد و سنگین شد! اگر ماهها و سالها بگذره؛ تو ترجیح دادی دو لنگه پا همون جایی که هستی بیاستی و بارت رو حمل کنی تا اینکه حرکت کنی، چون اگر چند قدمی هم بخوای و بتونی برداری اون قدر سنگین هستی که با رنج و مشقت این کار رو انجام میدی!

"«صبر کردن» یعنی آرام و قرار گرفتن. "صبر آنست که در صبر صابر باشی." [کلیک] وقتی در شرایط صبر [بر هر چیز] قرار می‌گیری یعنی مثلاً شرایط یا کاری که وقت انجام دادنش الان نیست پس باید برای مهیّا شدن موقعیت ِ موجود شدنش صبر کنی. نکته اینجاست که جز اون کار یا چیز دستت بازه برای انجام هر کار ِ دیگه‌ای. اینجا زمان نقش مهمی ایفا می‌کنه در تاثیر گذاری روی مورد مذکور. سیرترشی چندین ساله شنیدید؟ چرا اینقدر ارزشمنده و خاصیت درمانی داره؟ چون عنصر ِ زمان روش اثر کرده. درواقع این زمان هست که باعث ارزش بخشیدن بهش شده! یعنی اون مقوله‌ای که درموردش باید صبر کنی اگر همین الان دودستی بهت داده بشه هم ضایع می‌شه چون عنصر زمان رو هنوز نداره!

+ نتیجه : تحمل خشک و تک بعدیه اما صبر انعطاف داره؛ دریاست و هزاران ساحل بزرگ و زیبا می‌تونه داشته باشه. بعد از تحمل کردن چیزی جز خسته شدن و به نفس نفس افتادن گیرت نمیاد اما از پس ِ صبر کردن حتی اگر مسافت زیادی رو مجبور به شنا کردن شده باشی و نفس کم آورده باشی هم در انتها ساحل امنی در انتظارته. جدای از اینکه اگر تلاش کنی می‌تونه بهت خوش بگذره و بشه هم فال و هم تماشا! برای همین می‌گن صبر گردن می‌تونه حتی گوارا و شیرین باشه. چون دستآوردهایی داره که با گذشت زمان اگر دشوار بوده باشه هم به خوبی ازش یاد خواهی کرد.

پ.ن. خلاصه به نفع زندگی و موجودیت ِ خودمونه که بار ِ سنگین ِ نارضایتی‌ها رو زمین بذاریم. و اینکه این کار برای خانومها چون لطافت ِ وجودی بیشتری دارن به طبع آسون‌تره. 7-8 کیلو خرید می‌کنیم می‌دیم یکی دیگه از مغازه تا ماشین بیاره.[:D] وقتی به فکر اذیت نشدن ِ این فاصله هستیم حتماً راحت‌تر می تونیم خودمون رو از کشیدن همچین بار ِ طاقت فرسایی در طول زندگی راحت کنیم. اینجا کیاست مطرحه، کدوم بیشتر به نفع منه؟ سنگین سفر کنم یا سبک و رها؟ مثل وقتی‌ که آدمها می‌میرن و نمی‌تونن هیچ چیز جرم داری رو با خودشون ببرن. برای پرواز باید وزنه‌هات رو با اراده یا بی‌اراده زمین بذاری وگرنه؟ همینه که هست.


۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۶
Zahra


رویای نیمه شب
/ مظفر سالاری

داستان در مورد دل سپردن یک جوان سنی به دختر خانومی شیعه در قالب یک داستان واقعی هست. " تشرف ابوراجح به محضر امام زمان (عج) و بهبود یافتنش." عبقری الحسان، جلد 2، صحفه 198

کتاب با اینکه برای جوانان هست بسیار کودکانه نوشته شده جوری که با کارتون های مذهبی که در تلویزیون می دیدیم هیچ فرقی نمی کنه. ارجاعتون می دم به اینجا و نظرات ضدُ نقیض افراد در این مورد.

+ یک جا از کتاب می گه اینطور نیست که حضرت مهدی دست رو دست گذاشته و زجر کشیدن شیعیان رو تماشا می کنه. لازم نیست او در زندان رو باز کنه و زندانیان رو مستقیماً آزاد کنه یا حتما معجزه ای رخ بده که به حضورشون پی بریم. از کجا معلوم همین الان هم در حال تلاش و زمینه چینی برای آزادی زندانیان نباشه؟ هرچیزی حساب و کتاب خودش رو داره! [مضمون این هست، جملات عینی رو به خاطر ندارم.]



*عنوان نوشت: من باب ظهور و حرف و حدیث های گیج کننده ی پشتش. من ِ جوان نمی دونم کدوم درسته کدوم غلط؟چی رو باور کنم چی رو نه؟ به چه حرفی باید استناد بکنم و چه حرفی رو زیر سبیلی رد کنم بره؟

فرج یعنی ظهور ِ یک نور ِ عالم تاب. هیچوقت تاریکی نور رو جذب نمی کنه، نور نور رو جذب می کنه. و همین نشانه بسه برای مسلمانانی که منتظر آمدن منجی ِ موعودشون هستند! ظهور یک اتفاق آنی و جدا از تک تک ِ ماها نیست! یعنی چی؟ یعنی که ظهور به رفتار و نوری که هر کدوم از ما به سمت عالم پرتاب می کنیم بستگی داره. نه تنها مسلمانان و شیعیان بلکه تک تک آدم های روی کره ی زمین مشمول این مسئله می شن. این یک حقیقت ِ محضه. من ِ نوعی اگر بخوام به ظهور ِ امامم کمک کنم باید روشنایی ِ وجودی ِ خودم رو افزایش بدم و روی نوری که از اعماق وجودم به بیرون ساتع می شه کار کنم. من فقط یه چراغم و یه دست صدا نداره، پس ما اگر خواهان این اتفاق بزرگ و جهانی هستیم باید دست به دست هم کاری انجام بدیم مثلاً چراغ های نورانی ِ زیادی بسازیم. وقتی من شروع کنم به روشن شدن، بغل دستیم هم دست به کار می شه و شروع می کنه به نور دادن همین طور فرد کناریش و همین طور بغلدستی های دیگه. اون وقت یک ریسه ی چراغونی ِ پر نور درست می شه. اون قدر پر نور که توانایی درخشش در کهکشان رو داشته باشه اون وقت توانایی جذب نور ِ اصلی ِ عالم تاب رو داره.
چراغونی ِ دسته جمعی مثل کربلا و تک تک اعضا و اتفاقاتش. حالا ما آدم های معمولی چه کار باید بکنیم؟ هیچی، فقط قدم قدم به سمت ِ نور حرکت کنیم. به کمک ِ نور و بینشی که خداوند در درونمون تعبیه کرده. می دونید این مسئله چقدر به نفع ما آدم های معمولی هست؟ لازم نیست شمشیر رو از رو برداری و مستقیم به جنگ پلیدی های کل ِ دنیا بری ، خودت رو نورانی کن و بدرخش، نور ِ تو اون تاریکی های موجود رو خنثی می کنه. اینجور می تونیم از یک رنگ بودن در بیایم و به سمت خاص شدن حرکت کنیم.


دوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم / اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم؟
در هوس ِ خیال او همچو خیال گشته ام / از سر رشک نام ِ او نام رخ ِ قمر برم


پ.ن. جایی شنیدم که اگر می خواید برای کسی دعا کنید خوشحالیش رو از خداوند بخواید، او دیگه خودش می دونه برای طرف چیکار کنه. ماه رحمت نزدیکه، بیاین برای خوشحالی ِ همدیگه دعا کنیم.

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۷
Zahra

_ «صحنه ای بود لبریز از احساس، چون پیمانه ی احساسات تا آخر نمی جوشید و سر نمی رفت، بیشتر به آدم فشار می آمد. آدم هر وقت شاهد غُل غُل احساسات و عواطف مهارگسیخته باشد، نوعی حس شبیه کراهت یا حتی تمسخر به او دست می دهد. من همیشه مواقعی بیشتر تحت تاثیر قرار می گیرم که احساس تابع اراده باشد، یعنی مثل برده ی غول آسایی باشد که زمامش را عقل سلیم گرفته باشد.» ویلِت

_ «بیش از حد دوست داشتن کسی یا چیزی هم می تونه پادزهر باشه هم خود ِ زهر.» psycho pass

_ یه چیز توی ذهنم هست که جملات دقیقش در خاطرم نمونده. «دو دسته هستن که باید ازشون دوری کنید. افرادی که به افراط من رو دوست دارن و به سمت تباهی می رن. افرادی به افراط با من دشمنی دارند و به سمت تباهی می رن.» نهج البلاغه


پ.ن. امروز یه کیک ِ کشمشی پختم اما روش سوخت، برای اینکه خرابکاریم رو بپوشونم پودر قهوه رو با خاک قند قاطی کردم و روش الک کردم. خیـلی خوشکل و خوشمزه شده بود. العان بعد از یک روز سخت ِ کاری دارم یک تکه ازش رو با چای میخورم و به این فکر می کنم که رفتار ِ امروزم هم مشابه این عمل بود، اوووف بگو کُپی! اما به قول استادمون یک اشتباه قاطع صد مرتبه بهتر از یک تصمیم ِ درست ِ لغزان هست!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۸
Zahra

کائنات و نظام هستی رو می‌شه جزء لجوج‌ترین عناصر عالم دسته‌بندی کرد! وقتی یکی می‌زنه اگر در جواب یکی بزنی دفعه‌ی بعد چهارتا می‌زنه. ایدفعه اگر خیلی مروّت به خرج بدی و در جواب این چهارتا دو تا بزنی نامردی نمی‌کنه و شش تا می‌زنه!! 

این مسئله جبر ِ ما انسان‌هاست. هر ثانیه در مواجهه با عناصر لجام گسیخته‌ای هستیم که در عین ِ منظم بودن بی‌نظمه و در عین حساب و کتاب داشتن بی‌حساب و کتاب. در کتاب " تسلی‌بخشی‌های فلسفه / آلن دوباتن" [یادم باشه درموردش بنویسم.] به نظر لوسیوس سنکا: [فیلسوف رومی که امپراتور وقت رو از 15 سالگی پرورش می‌ده و سال‌ها بعد از طرف همون فرد یک روز دستور می‌رسه که سنکا بی‌درنگ باید خودکشی کنه و ایشان با روحیه‌ای آرام و لبی خندان در مقابل چشم خانواده خودکشی می‌کنه!] "اوج حمکت آن است که یاد بگیریم سرسختی و لجاجت جهان را با واکنش‌هایی مثل فوران خشم، احساس بدبختی، اضطراب، ترشرویی، خود برحق‌بینی و بدگمانی، بدتر نسازیم."

در راستای این حرف، ما انسان‌های مجبور مختاری هستیم. یعنی درحالیکه مجبوریم [مورد جبر قرار گرفته] اختیار داریم. یه ایدئولوژی در این مورد هست که می‌گه اگر جبرمون از به این دنیا اومدن با سر و شکل خاص و قرار گرفتن در زندگی ِ ناخواسته و شرایط متفاوت رو بپذیریم اون موقع تازه مختار می‌شیم که حالا چه طور ازشون استفاده کنیم. یعنی اگر می‌خوای مختار باشی اول باید تابع باشی. تابع ِ چیزی که هستی و بهت داده شده. بعد از رد کردن این مرحله که خیلی هم ساده نیست[!] بهت می‌گن حالا بیا این اختیار مال تو هر کار می‌خوای بکن! [:D]

*

love you Zindagi
love you Zindagi
love you Zindagi
love Me Zindagi

مواجهه با زندگی همچین قاعده‌ای داره، اول باید سه باز بگی زندگی دوستت دارم، بعد بگی حالا تو هم دوستم داشته باش! اول هندونه بذاری زیر بغلش بعد خواسته‌ت رو مطرح کنی که نتونه رد کنه!




فیلم جدید عشق‌جان [:D]، یک ماه دیگه اکران می‌شه.


۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۳:۰۲
Zahra

بهش می‌گم: «داشتن رابطه در زمان عادت ماهیانه علاوه بر اینکه باعث عفونت شدید علل خصوص در خانوم‌ها می‌شه، درصد زیادی هم ناباروری رو افزایش می‌ده. چون در این مدت دهانه‌ی رحم بازه، اگر اسپرم حرکت کنه بره بالا و وارد جریان خون بشه سیستم ایمنی بدن به عنوان ناشناس شناساییش می‌کنه، براش آنتی‌بادی می‌سازه و به عنوان خاطره ذخیره‌ش می‌کنه، اون‌وقت در دفعه‌های بعدی وقتی اسپرم وارد شه علیه‌ش وارد عمل می‌شه.»

توی چشمام نگاه می‌کنه و می‌گه: «هنوز متاهل نشدی بفهمی وقتی آدم می‌خواد یعنی می‌خواد!»

اول هنگ می‌کنم، بعد ترجیح می‌دم خودم صحنه رو ترک کنم! در حالی که شونه بالا می‌ندازم ُ می‌خندم؛ با خودم زمزمه می‌کنم: وقتی آدم می‌خواد یعنی می‌خواد دیگه! [:))]


پ.ن.1 دین با دین بودنش اجباری درش نیست دیگه متقاعد کردرن دیگران که جای خود داره!

پ.ن.2 فعلاً قسمت اعظم ِ وقت آزادم روی دو مسئله خلاصه می‌شه، سریال کره‌ای می‌بینم یا بافتنی می‌بافم، هر دو برای تمدد اعصاب فوق‌العاده‌ هستن. [:D]


۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۶
Zahra

مادر: «خدا پرپرت کنه دختر!»

من: «چرااا؟ مگه همه‌ش تقصیر ِ من بوده؟!»

مادر: «خدا اون دوستت رو ...!»

من: «چرااا! مگه همه‌ش تقصیر اون بوده؟ »[اینجا مجبورم طرف دوستم رو بگیرم که آتیش ِ مامانم تندتر نشه!]


قصه از این جا شروع شد که پس‌انداز ِ یک سالم دود شد و رفت هوا. در واقع دزدیده شد، به ساده‌ترین و احمقانه‌ترین شکل ِ ممکن! پولهایی که ذره ذره با خون دل جمع کرده بودم، حتی یواشکی کار کرده بودم... به عنوان یک دانشجو واقعه‌ی دردناکی رو تجربه کردم. چون نمی‌تونستم داغ ِ از دست دادنشون رو تنهایی به دوش بکشم به مادرخانومی‌م گفتم. البته اول مراسم مرثیه سُرایی رو تنهایی به جا آوردم بعد با خنده خبر رو به اطلاعشون رسوندم!
خودمم نمیدونم چرا اونهمه پول ِ نقد رو توی خونه و در تابلوترین جای ممکن نگهداری می‌کردم، جوری که هر ننه قمری یه دوری داخل اتاق بزنه متوجه بشه و برشون داره! بودنشون یه جور حس ِ پشتوانه بهمراه داشت. العان بدون اون حس؛ احساس لخت بودن می‌کنم!


+ و تمشک طلایی تعلق می‌گیره به هم خونه‌ای عزیزم که کارگرهای برق رو توی خونه تنها گذاشت که به قرارش برسه!! و گوی طلایی تعلق می‌گیره به خودم که وقتی اس ام اس داد"اگه چیز قیمتی توی خونه داری بردارم." هیچی به ذهنم نرسید!! :|


پ.ن. گفتم چیکار کنم تلخی و پررنگی ِ این اتفاق کمتر شه؟ قرار شد یک هفتگانه بسازیم و بفروشیم که شیرینی‌ش قطره‌ای و ماندگار باشه. این اولین قلم که قراره یه روزمیزی ِ خوشگل بشه. هنوز بهم وصلشون نکردم و موندم گل ِ آخری رو چه رنگی ببافم؟ نارنجی؟ سبز چمنی؟ خاکستری؟


۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۶
Zahra